تبليغاتX
... کلبه ای از جنس آسمان ...
با چنان عشقی زندگی كن كه حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی.. خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند...
java script by:HGS.BLOGFA.COM
 
وقتی جهان 
از ریشه جهنم ..
و آدم
 از عدم ..
و سعی
از ریشه های یأس می آید ...
وقتی که یک تفاوت ساده 
 در حرف
کفتار را
 به کفتر
 تبدیل می کند ..
باید به بی تفاوتی واژه ها
و واژه های بی طرفی
 مثل نان 
 دل بست .
نان را
 از هر طرف بخوانی 
 نان است......!
|+| آسمانی شده به دست ***دختر آسمانی*** در پنجشنبه 19 اردیبهشت1387 |
 
من در نانوایی , قلبی دیدم از جنس نان,
قلبی بزرگ,گرم و خوشبو,
و فکر کردم((اگر من قلبی از جنس نان داشتم چند کودک می توانست آن را بخورد!
یک لقمه برای تو ,دوست من
برای تو که گرسنه ای !
یک لقمه از این نان قلبی برای توست
و برای تو ,و برای تو!))
به کودکی که گرسنه است و می ترسد
کافی نیست که بگویی((دوستت دارم!))
وقتی که کودکی را گریان می بینی
کافی نیست که بگویی : ((طفلک بیچاره!))
اگر قلب من از جنس نان بود
چندین کودک می توانست آن را بخورد!
و تو ! ای فرمانده
چه چیز مانع از آن می شود که
بمب هایت را به شکل نان نسازی؟
آنگاه در پایان جنگ ها , هر سربازی
می توانست خوشحال به خانه بازگردد
با سبدی از بمب های برشته و خوشبو.
اما این فقط یک رویاست
ودوست گرسنه من هنوز هم می گرید

آه, اگر قلب من از جنس نان بود....

|+| آسمانی شده به دست ***دختر آسمانی*** در دوشنبه 16 اردیبهشت1387 |
 

بگذريم اي دوست...

در زميني كه پيام فصل فصلش حرف اندوه است..

در زماني كه نبرد نيكي و نيرنگ

چون مصاف كاه با كوه است...

راستي هيهات.....

واژه تفريق

آبروي جمع را برده است...

قاري بيگانگي ها نيز

بر ضريح سرد هر پيوند

فاتحه خوانده است....


بگذريم اي دوست

فصل فصل مرگ مردان است.......

 
|+| آسمانی شده به دست ***دختر آسمانی*** در چهارشنبه 4 اردیبهشت1387 |
 

همچون شهاب مي گذرم در زلال شب
 
از دشت هاي خالي و خاموش
 
از پيچ وتاب گردنه ها ،قعر دره ها
 
نور چراغ ها ،چون خوشه هاي آتش در بوته هاي درد
 
راهي ميان ظلمت شب باز مي كند
 
همراه من،ستاره غمگين و خسته اي
 
در دور دست ها پرواز مي كند
 
نور غريب ماه،نرم و سبك
 
به خلوت آغوش دره ها تن مي كند رها.
 
بازوي لخت گردنه،پيچيده كام جو
 
بر دور سينه هوس انگيز تپه ها
 
باد از شكاف دامنه فرياد مي زند
 
من همچو باد مي گذرم روي بال شب
 
در هر دو سوي راه
 
غوغاي شاخه ها و گريز درخت ها ست
 
با برگ هاي سوخته
 
با شاخه هاي خشك
 
سر مي كشند در پي هم خار هاي گيج
 
گاهي دو چشم خونين از لاي بوته ها
 
مبهوت مي درخشد و مسحور مي شود!
 
در هاي و هوي همهمه ها دور مي شود
 
اي روشنائي سحر
 
اي آفتاب پاك
 
اي مرز جاودانگي نيكي...
 
من با اميد وصل تو شب را شكسته ام
 
من در هواي عشق تو از شب گذشته ام
 

بهر تو دست و پا زده ام در شكنج راه
 
سوي تو بال و پر زده ام ودر ملال شب  ....

 

|+| آسمانی شده به دست ***دختر آسمانی*** در یکشنبه 25 فروردین1387 |
 
خانه ام بی آتش ،

دست هایم بی حس و نگاهم نگران ...

می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس 

این قلم ، این کاغذ ، این همه مورد خوب !!

راستش می دانی ؟ طاقت کاغذ من طاق شده ، 

پیکر نازک تنها قلمم ، زیر آوار دروغ خرد شده !!

می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس ...

می توانی تو از این وحشی طوفان بنویس ، 

طاقتش را داری که ببینی هر روز ،

زیر رگبار نگاهی هرزه 

صد شقایق زخمی و هزار نیلوفر بی صدا می میرد ؟!

اگر اینگونه ای آری بنویس ، 

من دگـر خسته شـدم ... 

باز تا کی به دروغ بنویسم :

" آری می شود زیبا دید !! می شود آبی ماند !! "

گل پرپر شده را زیبایی ست ؟!

رنگ نیرنگ آبی ست ؟!

می توانی تو بیا ، این قلم ، این کاغذ ...

بنشین گوشه ی دنجی و از این شب بنویس !!

قسمت می دهم امّا به قلم ، 

آنچه می بینی و دیدم بنویس 

از خدا ، 

از قفس خالی عشق ، 

از چراگاه هوس ، 

از خیانت ، 

از شرک ، 

از شهامت بنویس !!!

بنویس از کمر بـیـد شکـسته ، 

آری از سکـوت شب و یک پنجره ی ساکـت و بـسته ، 

از من 

" آنکـه اینگـونه به امّـید سبب ساز نـشـسته "

از خود ...

هـر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکـش :

(( صحنه ی پـیچش یک پیچک زشت دور دیوار صدا .. ))

حمله ی خفاشان ، مردن گـنجشکان !!

جرأتش را داری کـه بـبـینی قلمت می شکـند ؟! کاغـذت می سوزد ؟!

طاقـتش را داری کـه بـبـینی و نگـویی از حق ؟!

گـفـتن واژه ی حق سنگـین است

من دگـر خـسته شـدم ...

می توانی تو بیا ، این قـلم ، این کاغـذ 

این همه مورد خوب ...

|+| آسمانی شده به دست ***دختر آسمانی*** در دوشنبه 12 فروردین1387 |
 

  نگفته بودم!
پیش از خدا حافظی
حافظه ی باران را مرور کنی ؟
و
از میان تمام رویاهایش
سلام ها را به خاطر آوری ؟
نگفته بودم !
واژه ها مقدس اند
احساس می شوند
می ترسند
می تر سانند
و
حادثــــــــــــــه
هیچ وقت خبرت نمی کند؟!
حالا رفته ای
و
من در کوچه های قهوه ای کویری که
سواد خواندن ابر ها را ندارد
تشنه ی قطره ای سلامم
تا بار دیگر
سبز شوم ...

|+| آسمانی شده به دست ***دختر آسمانی*** در چهارشنبه 7 فروردین1387 |
 

باز کن پنجره ها را که نسیم 
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد !!
و بهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است ...
همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده ست ...


باز کن پنجره ها را ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگی با جگر خک چه کرد ...
هیچ یادت هست
توی تاریکی شب های بلند
سیلی سرما با تک چه کرد
با سرو سینه گل های سپید
نیمه شب باد غضبنک چه کرد ...
هیچ یادت هست
حالیا معجزه باران را باور کن !!
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
 با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد ....

خک جان یافته است
 تو چرا سنگ شدی
تو چرا این همه دلتاگ شدی
 

باز کن پنجره ها را
و بهاران را
باور کن....


 

|+| آسمانی شده به دست ***دختر آسمانی*** در پنجشنبه 1 فروردین1387 |
 

من صداي نفس باغچه را مي‌شنوم

 

و صداي قدم گل را در يك قدمي

 

و صداي گذر گرده گل را در بستر باد

 

و صداي سفر و هجرت دريا را در هودج ابر

 

و صداي شعف فاخته را در باران

 

و صداي اثر باران را بر قوس و قزح

و صداهايي

 

نمناك

 

و مرموز

 

و سبز

 

عجب آواز خوشي در راه است....

 

 

|+| آسمانی شده به دست ***دختر آسمانی*** در چهارشنبه 22 اسفند1386 |
 

کسانی می روند
کسانی باز می گردند..


پل عبور مهیا است
لیک ,
پاها وقتی بی حوصله اند,
فعل رفتن
با هیچ زمانی صرف نمی شود...

من تنها به افق می نگرم,
به قفس
که امنیت غریبی است...

وقتی
پرنده آسمان را از خاطر برده است..
چرا؟؟!!
چرا هیچکس
با آسمان جمله ای نمی سازد ....!!

 

|+| آسمانی شده به دست ***دختر آسمانی*** در شنبه 18 اسفند1386 |
 

به خاطر آدم هائی که برای پیدا کردن ماه
روزها
آسمان را نمی گردند ,
شبها
برای جای خالی خورشید نمی گریند ..
به خاطر آدم هائی که
پا به پای جوی کوچکی که ابرش را گم کرده
تا انتهای کوچه نمی دوند ..
پشت پاهای کرورها دل گمشده
حتی , یک پیاله آب نمی ریزند ..


من
پلک هایم را می کشم
با مداد رنگی خیالم ...


باغچه ی خانه ام را غرق گل های وحشی
باقی مانده ی دفترچه ام را
غرق کلام مقدس می کنم ....

به خاطر تو
که آسمان را رها کردی !
یادت رفت
هد هد سیمرغ عاشق بودی .....

|+| آسمانی شده به دست ***دختر آسمانی*** در پنجشنبه 16 اسفند1386 |
بالا