تبليغاتX
... کلبه ای از جنس آسمان ...
با چنان عشقی زندگی كن كه حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی.. خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند...
java script by:HGS.BLOGFA.COM
 

شب

واژه ایست

دو حرفی‌،

اما پشت هر حرفش

هزاران واژه در خوابست.

چه راحت

چشم

به روی واژه ها

بستی..!!


|+| آسمانی شده به دست *دختر آسمانی* در یکشنبه 17 آبان1388 |
 

دیگر آرام بخواب

که اینجا از پنجرهٔ اتاقت

روز و شب پیداست

و

از سیاه چال تاریک

دیگر، هراسی به دل‌ راه مده..


چرا که وقتی‌

آب از سرت گذشت،

تازه می‌فهمی چه بیهوده

برای هیچ (!)

دل‌ به دریا زده ای...

|+| آسمانی شده به دست *دختر آسمانی* در سه شنبه 14 مهر1388 |
 

بیل به دست راه میروم،

کنارش نمی‌‌گذارم، حتی در خواب..


مبادا باز یادش در ذهنم بیاید و من....

من...

هوای پرواز به سرم بزند...


می‌خواهم خاکش کنم،

به گور بسپارمش،

به کتاب "افسانه ها"...


بیل به دست راه میروم،

و زمزمه کنان..

که: نه، دیگر اویی نیست، دیگر "منی" نیست...

نباید باشد...!!!


خودم آفریدمش،

سخت است...


بوی تعفنش برایم شب و روز نگذاشته است،

پژمرده شد... مرد... پوسید...


     (..)کاش گورکن خوبی بودم......

|+| آسمانی شده به دست *دختر آسمانی* در پنجشنبه 9 مهر1388 |
 

نشانی‌ ام

اتاق کوچکی است

با پنجره‌ای بزرگ، گشوده به دورهای گم...

و سقف کوتاهی، برای خیره شدن به آرزوهایی

بلند...

و دیوار‌هایی‌ سرشار از عکس‌های خدایی

با جمجمه‌ای ضخیم،

و ذهنی‌ تاریک در تدارک انتقام،

تا اینکه با نورهای تازه می‌‌وزی و

پر میکنی‌ اتاق کوچکم را

از گرمی فنجان شیر و

سپیدی دستمال و

شستی و بوم و رنگ

و تصور تمام قد خویشتنت....

|+| آسمانی شده به دست *دختر آسمانی* در چهارشنبه 8 مهر1388 |
 

پنداشتی
 چونکوه کوه خاموش دمسردم ؟
 بی درد سنگ ساکت بی دردم ؟
نی
 قله ام
 بلندترین قله غرور
اینک درون سینه من التهابهاست
 هرگز گمان مبر
 شد خاطرات تلخ فراموشم,
هرچند
 نستوه کوه ساکت و سردم لیک
آتشفشان مرده خاموشم ....

|+| آسمانی شده به دست *دختر آسمانی* در یکشنبه 5 مهر1388 |
 
این روزها در من حسی است

گنگ

شبیه خدایی که روی گردنم

می تپد

و من نمی دانم کجاست؟

این روزها

هر وقت ساعت را می بینم

انگار کمی دورتر از دیر است..

و من هنوز یک دنیا دیوار دارم

و رگ هایم را

یک خستگی بی پایان هنوز درنشده

فشار می آورد ...

این روزها

انگار چند بیت

سخت

در گلویم گیر کرده اند

که هر چه توی سر کاغذها می زنم

نمی شکنند

این روزها

برای کسی که غزل را

از نان شب واجب تر می دارد

این سپیدها

همان حس اند

تلخ

گنگ

عذاب آور...

|+| آسمانی شده به دست *دختر آسمانی* در پنجشنبه 2 مهر1388 |
 

بر ویرانه‌های سرزمینم سکنا گزیده ام

و نمیدانم به کدامین سو بگروم..

به کدامین آیین دست بیاویزم؟!...

در این شب سیه....

دژخیمان از هر سو راه را بر ما بسته اند

دژخیمان، رهزنان جان و زمان

قلب تو را

اندیشهٔ تو را

میخواهند..

به کجا پناه برم، به کجا؟!

رهزنان جان و زمان

راه را بر ما بسته اند...


ای کاش از گذر زمان

بار دگر

آرش می‌‌آمد

و این بر کمانش فریادش بود

و به اندازهٔ ایران فریاد بر می‌‌آورد...


بر ویرانه‌های سرزمینم سکنا گزیده ام

و نمیدانم به کدامین آیین دست بیاویزم...؟!


شب سرد،

شب ترس،

شب خشم و نفرت است...


انسان نابود گشته است،

چه کسی‌ پیروز است؟!


ای کاش پهلوان می‌‌آامد

و بار دگر ایران (!) تولد میافت....!!


به کدامین آیین دست آویزم؟


چرا خدا خوابیده است...؟؟!!



|+| آسمانی شده به دست *دختر آسمانی* در یکشنبه 29 شهریور1388 |
 

خستم… خستم از تماتم این موجودات زمینی انسان نما… خستم… خستم از خودم و اعتقادات و افکارم… خستم از این به ظاهر "زمین"…

من حتی از آسمانم هم خسته ام. دخترآ سمانی بدجور زمین گیر شده....

|+| آسمانی شده به دست *دختر آسمانی* در یکشنبه 8 شهریور1388 |
 
وقتی‌ من بعضی‌ آدم‌ها را میبینم، صورتشان، چشمانشان، رفتارشان، باید بی‌ اختیار به درهای چفت شده، به پنجره‌های بسته شده فکر کنم، به یک خانه با تابلوی: "ورود ممنوع"!!

بعضی‌ از مردم انگار در یک زندان زندگی‌ میکنند، جایی‌ که خودشان، خودشان را حبس کرده اند و خود، میله‌های آهنیش را درست کرده اند. حصاری از نارضایتی، آه و ناله، نا امیدی و تلخی‌..

بیا بیرون از خودت، از خود "من"!

پنجره‌های سیم کشی‌ شده و درهای بسته را باز کن، خودت، خودت را آزاد کن!!

بیرون بهار است! مثل گل به طرف نور بیا، بیا به طبیعت، به زندگی‌، به جامعه انسان ها!

خودت را باز کن. بگشا خودت را برای شادی، برای آهنگ، برای معجزه که تو زندگی‌ میکنی....!!!

 

پ.ن ۱: یک دنیا ممنونم از یک دوست آسمونی که منو به کلبم، به اسمونم برگردوند..

پ.ن ۲: دل دختر آسمونی خیلی‌ گرفته بود، زمینی‌‌ها بعضی‌‌هاشون بد جوری میشکونن

پ.ن ۳: آسمونی باش..!

|+| آسمانی شده به دست *دختر آسمانی* در یکشنبه 27 بهمن1387 |
 
 

این روزها چشم‌ها دیگر با هم کاری ندارند!

دیگر نمی‌شود از چشم‌ها "احساس را خواند"...

نور چشم نادیدنیست ، ما دیدنی‌‌ها را میخواهیم و میبینیم!!

می‌ خواهیم احساس،عشق را لمس کنیم...

می‌ خواهیم صاحبشان شویم...

می‌ خواهیم یک دم رهایشان نکنیم...

می‌ خواهیم...

می‌ خواهیم آشکار باشند...!!

غافل از اینکه احساس با دست روح قابل لمس است،

نه جسم.....!!!

بی‌ خبر از موج زدن عشق در نگاهیم و آنرا در گرمی دست میجویم....

نمی‌ دانیم که می‌‌دانیم(!) از وجود خودمان در حال دور شدنیم....!!

نمی‌ دانیم معنای واقعی‌ احساس را،

به خداوند سوگند نمی‌‌دانیم، فقط تظاهر به عالمیت می‌کنیم!!

معنای عشق،دوستی،محبت،مهر.......

می‌ خواهیم این واژه‌ها را در جسم و زمان بگنجانیم...!!

غافل از اینکه ،

به شدت نادانیم.........

خداوندا، چشم‌های دلمان را باز کن....!!!

|+| آسمانی شده به دست *دختر آسمانی* در پنجشنبه 21 آذر1387 |
 
 

مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها


من دچار خفقانم
خفقان...
من به تنگ آمده ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم ، آی
آی با شما هستم این درها را باز کنید
من به دنبال فضائی می گردم
لب بامی ...
سر کوهی...
دل صحرائی ...
که در آنجا نفسی تازه کنم
می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد
من هوارم را سر خواهم داد
چاره ی درد مرا باید این داد کند
از شما خفته ی چند
چه کسی می آید با من فریاد کند

|+| آسمانی شده به دست *دختر آسمانی* در جمعه 1 آذر1387 |
 

چه کسی‌ میگوید

 که گرانی اینجاست؟!

دورهٔ ارزانیست..!!

چه شرافت ارزان

تن عریان ارزان

و دروغ از همه چیز ارزان تر

آبرو قیمت یک تکهٔ نان (!)

 

و چه تخفیف بزرگی‌ خورده است

قیمت هر انسان....

|+| آسمانی شده به دست *دختر آسمانی* در یکشنبه 5 آبان1387 |
 
وای باران باران
شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران باران
پر مرغان نگاهم را شست

در میان من تو فاصله هاست
گاه می اندیشم می توانی
تو به لبخندی
این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش را داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
که مرا زندگانی بخشد
چشم های تو به من می بخشد
شور و عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی

 

من باز خواهم گشت

|+| آسمانی شده به دست *دختر آسمانی* در چهارشنبه 1 آبان1387 |
 
هر از گاهی توقف در استگاه بین راه فرصت خوبیست برای دیدن مسیر طی شده و نگریستن به راه پیش رو .

گاهی برای رسیدن باید نرفت....


|+| آسمانی شده به دست *دختر آسمانی* در دوشنبه 7 مرداد1387 |
 
وقتی جهان 
از ریشه جهنم ..
و آدم
 از عدم ..
و سعی
از ریشه های یأس می آید ...
وقتی که یک تفاوت ساده 
 در حرف
کفتار را
 به کفتر
 تبدیل می کند ..
باید به بی تفاوتی واژه ها
و واژه های بی طرفی
 مثل نان 
 دل بست .
نان را
 از هر طرف بخوانی 
 نان است......!
|+| آسمانی شده به دست *دختر آسمانی* در پنجشنبه 19 اردیبهشت1387 |
بالا